|
آدم ها ویترین های قشنگی از پشت شیشه های ترو تمیزشان هستند، دوست داری از نزدیک لمسشان کنی اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی دیگر آن آدمهای دوست داشتنی پشت شیشه نیستند. آن قدر جا میخوری که دفعه ی دیگر که رد می شوی از کنارشان شانه هایت را بالا میدهی و بی اعتنا رد می شوی، تا برایت ناشناخته بمانند تا برایت محترم بمانند؛ این آدمها.
_مامان چرا حسین فهمیده نارنجک ها را ننداخت ، خودش رفت زیر تانک؟ +چون اگه می ایستاد می دیدنش می کشتنش. _ خب می خوابید نارنجک ها رو می انداخت! + خوابیدکی که نمیشه نارنجک انداخت! _چرا ایناها می شه، اینطوری ( حالت نارنجک انداختن به صورت خوابیده) +ببین دیگه داری خودتو لوس می کنیا! [ بر اساس یک داستان واقعی ]
_ به نظرت ما... +چی ما؟اما اینجا فقط من و تو هستیم.
رفیق قدیمی؛ از توی رنگین کمون آرزوهام برو بیرون، رنگین کمون جای رنگ های سیاه و خاکستری نیست!! |
About![]()
I'm not afraid to dream,to sleep,sleep forever Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آی با کلاه |