تبليغاتX
سیاهـ چاله

سیاهـ چاله

سفید


آدم ها ویترین های قشنگی از پشت شیشه های  ترو تمیزشان هستند،

آن قدر که می روی جلو دستان وصورتت را می چسبانی به شیشه  تا بهتر ببینی.

دوست داری از نزدیک لمسشان کنی 

اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی

دیگر آن آدمهای دوست داشتنی پشت شیشه نیستند.

آن قدر جا میخوری که دفعه ی دیگر که رد می شوی از کنارشان

شانه هایت را بالا میدهی  و بی اعتنا رد می شوی،

تا برایت ناشناخته بمانند

تا برایت محترم بمانند؛

این آدمها.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت23:21توسط TTT | |


 _مامان چرا  حسین فهمیده نارنجک ها را ننداخت ، خودش رفت زیر تانک؟

+چون اگه می ایستاد  می دیدنش می کشتنش.

_ خب می خوابید نارنجک ها رو می انداخت!

+ خوابیدکی که نمیشه نارنجک انداخت!

_چرا ایناها می شه، اینطوری ( حالت نارنجک انداختن به صورت خوابیده)

+ببین دیگه داری خودتو لوس می کنیا!


[ بر اساس یک داستان واقعی ]


+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت2:2توسط TTT | |

_ به نظرت ما...

+چی ما؟اما اینجا فقط من و تو هستیم.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت23:18توسط TTT | |

رفیق قدیمی؛

از توی رنگین کمون آرزوهام برو بیرون،

رنگین کمون جای رنگ های سیاه و خاکستری نیست!!


+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت23:7توسط TTT |


گاهی وقتا دیوارم دوست داره مثل یه آدم بهش نگاه کنی ،

دوست داره به جای اینکه بهش تکیه کنن اونم به یه دیوار تکیه.

گاهی وقتا بغضم دوست داره بغض کنه.

فقط گاهی وقتا...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت1:21توسط TTT |