|
یه روزی جفتشون مُردند، بعد از اون همه چیز اهمیت خودشو از دست داد حتی اینکه جفتشون زنده اند.
مثل همیشه خانوم صفاری بدون توجه به دانش آموزا از یازده سال سابقه ی تدریس دیفرانسیل و فلان جایزه که تو سال فلان به دلیل فلان مقاله ی ریاضی گرفته بود صحبت می کرد.دو ردیف جلوتر از ما مهسا مقنعه اش را بالا می زد و مدل موهایش را نشان می داد.خط چشم به جا مونده از مراسم دیشب چند سالی بزرگتر نشانش می داد.آستین مانتویش که بالا رفت یازده دوازده تا النگو به اضافه ی حلقه ی نامزدیش خودنمایی می کرد.از اون طرف گلناز مرتباً در گوش مهسا یه چیزی می گفت و مهسا سرخ و سفید می شد.حوریه با لحن پیروزمندانه ای گفت: من همون موقع گفتم بهتون آدم می خواد بره دکتر ،هر هر نمی خنده!" مهسا یواشکی کتاب فیزیکش را در آورد و چند تا عکس از مراسم نامزدیش بیرون آورد .عکسها ردیف به ردیف توی کلاس چرخید تا به ردیف ما رسید. عکس اولی... مهسا بود و پسر جوانی حدود بیست وپنج ، بیست و شش . یه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود و کنار مهسا با یک پیراهن ساتن صورتی با یه چادر سفید با گلهای کم رنگ صورتی که روی سرش نصفه نیمه افتاده بود از در در حال وارد شدن بودند.. مهسا که به زور تا کمر داماد می رسید سرش پایین بود .داماد به طرف دیگر نگاه می کرد و می خندید. خانوم صفاری با انگشت نگین دارش چند تا به تخته ی سیاه زد . چند تا از بچه ها خمیازه می کشیدند چند تا هم زیر میز یواشکی به ساعتشان نگاه می کردند. عکس بعدی... عروس و داماد ایستاده بودند رو به دوربین. این بار سر مهسا پایین نبود. هر دو به دوربین نگاه می کردند و لبخند می زدند. درست وسط آنها پدر مهسا خودش را به زور جا داده بود و بدون لبخند به دوربین نگاه می کرد. چند تا عکس دیگر هم بود .مهسا بود و چند تا از فامیلهای خودشان یا داماد.فقط شخصیت ها عوض می شد. داماد در همه ی عکسها لبخند به لب داشت . زنگ خورد. به محض خارج شدن خانوم صفاری با کفشهای پاشنه بلند مشکیش با صدای تق تق ریتم دار همیشگی ،مهسا توسط بچه ها دوره شد. زنگ دوم شیمی داشتیم.خانوم حقیری در حال حرف زدن در مورد نظریه های آرنیوس و دیوی در باره ی اسیدها و بازها بود . یکی از بچه ها با گچ قرمز بالای تخته دو حرف J و M را نوشته بود وسطشان یه قلب کشیده بود . دو دقیقه بعد مهسا در حالی که چشمهایش خیس اشک بود وارد کلاس شد.معلوم شد خانوم زینتی به خاطر ابروهایش ازش تعهد گرفته بود .مهسا سر جایش که نشست خانوم حقیری همفری دیوی و آرنیوس و هر چی نظریه ی شیمیرا از یاد برد و در حالی که تن صدایش بالا رفته بود شروع به سرزنش مهسا و خاطرات خودش در طول دانشگاه با مشکلات ازدواج و همسرداری کرد.مهسا هیچی نمی گفت.سرش را پایین انداخته بود با کفش هایش روی موزاییک های کلاس بازی می کرد.دقیقه ها کند می گذشت. تنها آرزویی که همه ی دانش آموزا در اون لحظه داشتند خوردن زنگ کلاس قبل از به گریه در اومدن مهسا بود. زنگ که خورد مهسا فقط یه جمله گفت. " به نظرتون کار اشتباهی کردم؟"
|
About![]()
I'm not afraid to dream,to sleep,sleep forever Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آی با کلاه |