|
تو اول با من دوست شدی یا من با تو؟!.... یادم نیست ....اما پاییز بود!! صبح بود...هواروشن بود ...دیوار های سفید مدرسه بود...کتاب های جلد کرده و تمیز ...نیمکت های چوبی منظم...تخته ی خط خطی نشده ......عبور بود؛ تو اول نگاه کردی یا من؟! یادم نیست...اما داغ بود!! باران می بارید...نرم نرمک...شلوغ بود...دیوارهای کشیده بود...پنجره بود؛ تو اول لبخند زدی یا من؟!... یادم نیست...اما دستانت دستانم را گرفت!! غرور بود... فاصله...دعواهای بچگانه...سئوال های سخت ریاضی...خنده های زیر زیرکی...تقلب های یواشکی... بهانه های ساده ی دیدار ... تمرین های روزانه ی بلاتکلیف؛ اما یادم هست که تو اول رفتی وشاید هم بی خداحافظی! تاریک شد ..سرد شد... غروب شد...مسافر شدی! بدرود! تو آن طرف تر من این طرف تر!
...و این معادلهی سخت ریاضی را ما هیچگاه در کتابهای درسی ساده یمان نخواندهایم که دو، منهای یک، صفر است. و همیشه صفر است و از حاصل ِتفریق دو انسان، صفر است که باقی میماند. یک، فقط برای کتابهای درسیِ ِ ریاضی ِ سادهی ماست که بدانیم یکی هم هست. و یکی هم میتواند باشد و شاید خدا، یکی ست!
در تو براي تو ميتوانستم از تو باشم ، پس در تو زائيدم بي مجالِ انديشه به سقطِ خويش !
بزرگراه مدرس، غروب، تابستان و پرسه های زنی در حوالی اتوبان زنی به هیبت یک اتفاق پست مدرن - کلاه، مانتو روشن و گوشی صاایران قدم قدم قدم از پای ایستگاه گذشت صدای قرمز ترمز، چراغ، بعد از آن توقف همه ی اتفاق های بزرگ - سه تا غریبه و یک زن، سوار یک پیکان ... اتاق، بوی هوسناک شرم، یک آباژور و پشت پنجره تصویری از دو تن عریان سیاه مشق ریمل، مزه ی گس رژ لب سه بار خلسه، سه مویش، سه مرتبه طغیان ... دوباره زد به خیابان، هوای شهر گرفت و چکه چکه هوس می چکید از باران ... دوباره آمد تا دور تازه ای بزند تنور لذت و محصول هر شب تهران کنار سایه ی تابلو، توقف یک زن بزرگراه مدرس، دوباره یک پیکان... "مهرداد امین هراتی"
معرفی : T.N.T! از اونام که یه روز غایب بشه یا مریض بشه ، همه می فهمن. سر و صدام که تو خونه نیاد همه صدام می کنند کجایی!بودن من مساوی با سر و صدا . از این ور خونه به اون ور خونه هم که می خوام برم ،می دوئم! از بی حرکتی و سکون بدم میاد. همیشه باید یه صدایی بیاد. کلاً وقتی یه چند روزی نباشم وسایل برقی خونه یه استراحتی می کنند. آدم بسازیم! با سکولار و مذهبی و دیوونه و عاقل و کوچیک و بزرگش می سازم. کلاً زود جوشم و زود صمیمی می شم. اگه توی یک مطب یا توی صف تاکسی بشینم به یک ربع نکشیده با همشون دوست می شم ، در عوض کم اعتماد میکنم . قبل اعتماد به کسی حتماً یه چند باری پیشم امتحان پس می ده. میگن مغرورم! اما تا اونجایی که می تونم همه رو تحویل می گیرم اما اگه یکی جلوم مغرور بازی درآره منم مثل خودش جوابشو می دم هیچی ، می شم یکی بدتر از خودش!!از مقابله به مثل خوشم میاد. ته برنامه ریزی! ده هزار تومن بهم بدن بگن برو یه ماه باهاش زندگی کن ، یک ماه به راحتی تمام زندگی می کنم آخر ماه هم پنج تومن باقی مانده شو بر می گردونم. اغلب آدمایی که بهم نزدیک می شن اولش با من مشکل دارند. خیلی رکم. یعنی هر چیزی رو ببینم می گم .دیگه مراعات طرف مقابلم رو نمی کنم. برای همین اغلب خیلی دلخوری پیش میاد، اما کم کم عادت می کنند!!:D به شدت تو دار. همیشه شاد می زنم. ته گیر دادن! به یک کسی یا یک چیزی گیر بدم دیگه تا طرفو بدبخت نکنم دست بردار نیستم. جاه طلب! وارد هر حیطه ای که می شم سعی می کنم بهترین بشم و همیشه همه ی تلاشمو می کنم. همینا! فصل مورد علاقه : تابستون ... چرا؟! ساده است... چون تعطلیه! رنگ مورد علاقه: اناری ، لیمویی ، نیلی و بنفش یاسی. غذای مورد علاقه :همه ی غذاهایی که مامانم می پزه خوشمزه هست به جز اونای که از برنامه ی آشپزی یاد می گیره!:D ماکارونی با قارچش یه چیز دیگه است. موسیقی مورد علاقه: خب نمی شه بگم دقیقاً از چه نوع موسیقی خوشم میاد. .بیشتر بستگی داره به ریتمش.شاید از راک. از کل رپ هایی که گوش دادم دو سه تاش.از متال خوشم نمیاد. بدترین ضدحالی که خوردم : بگذریم. ناشیانه ترین کاری که کردم : کار ناشیانه تا دلت بخواد! اما برای شادی روح و روان شما یکیشو که یادم میاد می گم .یه بار دوم ، سوم راهنمایی داشتیم در مورد کرمانشاه ( محل کار بابای یکی از دوستام ) و محسناتش می گفتیم. منم رفتم بگم ایران شناسم ، گفتم آره باغ فین کاشان توی کرمانشاه هم خیلی جای قشنگیه!:)) بهترین خاطره ام : تک تک لحظاتی که با دوستام توی این دوازده سال داشتم رو دوسشون دارم. بدترین خاطره ام: فوت داییم که فقط سی و سه سالش بود. وقتی پنجم ابتدایی بودم. کسي که بخوام ملاقاتش کنم: آدم مشهور و محبوب زیاده که بخوام ملاقات کنم.بچه های نت رو بدم نمیاد ببینم. برای کی دعا می کنم: برای همه ی کسایی که بهم کمکم کردند بیشتر از همه مامان وبابام و به خصوص برای کنکوری ها! موقعیت من در ده سال آینده: خب چند تا حالت داره : ده ساله دیگه با یک عینک ته استکانی هنوز دارم کتابای سبز درس محوری و میکرو طبقه بندی شده ی گاجو ورق می زنم که رئیس سازمان سنجش بعد از ده سال رد شدن بالاخره دلش به رحم میاد میگه بیا برو دانشگاه! که با توجه به اینکه درصد قبولی دیگه صد شده این گزینه خود به خود رد می شه . گزینه ی دوم اینکه بعد از سه تا ازدواج ناموفق در پرونده که هر کدومشون به دلایل نا معلومی اقدام به پریدن در دره ، آتیش زدن و دار زدن کردند چهارمین همسرمم خودشو با کابل برق می کُشه و من اموالشونو بالا می کِشم و صفا ! گزینه ی آخرم اینه که یک مهندس معمار شدم . یه پام توی دادگستریه و یه پای دیگمم توی شهرداری بابت ساختمان هایی که ساختم و روی سر مبارک صاحبانشون ریزش کرده و کشته و زخمی داده! در آخرم از مسوت ( مسعود!) بابت همفکریش برای انتخاب اسم وبلاگ و مینا که ما را در این پته ریزون دعوت کرد تشکر می نُماییم.
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کور و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو ، فریب آخر...ای وای...قاصدک!هان ، ولی راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، ای !کجا رفتی؟ ای راستی آیا جایی خبری هست هنوز مانده خاکستر گرمی ، جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. "م.امید" |
About![]()
I'm not afraid to dream,to sleep,sleep forever Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آی با کلاه |